circles

the bird circles and circles and circles
and with each turn rises and rises and rises
until it is as a tiny dot in the big blue sky
and then it disappears in a brilliant flash of light
and is no more.

Advertisements

~ by safrang on February 6, 2010.

4 Responses to “circles”

  1. سلام
    نمی دانم شعر معروف پرویز ناتل خانلری با عنوان ” عقاب” را خوانده ای یا نه. دو بیت آخر اش این گونه است:
    سوی بالا شد و بالاتر شد
    راست با مهر فلک همسر شد
    لحظه ای چند در این لوح کبود
    نقطه یی بود و سپس هیچ نبود

    چون در اشاره یی – با وامی از حافظ- ابراز ملال کرده بودی که چرا راضی شده اند شاهبازان به مقام مگسی ، خوب است کل این شعر را هم بخوانی :

    این هم کل شعر :

    گشت غمناک دل و جان عقاب
    چو از او دور شد ایام شباب
    دید که ش دور به ایام رسید
    افتابش به لب بام رسید
    باید از هستی دل بر گیرد
    ره سوی کشور دیگر گیرد
    خواست تا چاره ی ناچار کند
    دارویی جوید و در کار کند
    صبح گاهی ز پی چاره ی ِ کار
    گشت بر باد سبک سیر سوار
    گله کاهنگ چرا داشت به دشت
    ناگه از وحشت پر ولوله گشت
    وان شبان .بیم زده .دل نگران
    شد پی بره ی نوزاد دوان
    کبک در دامن خاری آویخت
    مار پیچید و به سوراخ گریخت
    آهو استاد و نگه کرد و رمید
    دشت را خط غباری بکشید
    لیک صیاد سر دیگر داشت
    صید را فارغ و آزاد گذاشت
    چاره ی مرگ نه کاریست حقیر
    زنده را دل نشود از جان سیر
    صید هر روزه به چنگ امد زود
    مگر انروز که صیاد نبود

    آشیان داشت در ان دامن دشت
    زاغکی زشت بد اندام و پلشت
    سنگها از کف طفلان خورده
    جان ز صد گونه بلا در برده
    سالها زیسته افزون ز شمار
    شکم آکنده ز گند و مردار

    بر سر شاخ ورا دید عقاب
    زاسمان سوی زمین شد به شتاب
    گفت :کای دیده ز ما بس بیداد
    با تو امروز مرا کار افتاد
    مشکلی دارم اگر بگشایی
    بکنم هر چه تو می فرمایی
    گفت: ما بنده ی در گاه تو ایم
    تا که هستیم هوا خواه تو ایم
    بنده آماده . بگو فرمان چیست؟
    جان به راه تو سپارم جان چیست
    دل چو در خدمت تو شاد کنم
    ننگم اید که ز جان یاد کنم

    این همه گفت ولی با دل خویش
    گفتگویی دگر آورد به پیش
    کاین ستمکار قوی پنجه کنون
    از نیاز است چنین زار و زبون
    لیک ناگه چو غضبناک شود
    زو حساب من و جان پاک شود
    دوستی را چو نباشد بنیاد
    حزم را بایدم از دست نداد

    در دل خويش چو اين راي گزيد
    پر زد و دور ترك جاي گزيد

    زار و افسرده چنين گفت عقاب
    كه مرا عمر ، حبابي است بر آب

    راست است اين كه مرا تيز پر است
    ليك پرواز زمان تيز تر است

    من گذشتم به شتاب از در و دشت
    به شتاب ايام از من بگذشت

    گر چه ا زعمر ،‌دل سيري نيست
    مرگ مي آيد و تدبيري نيست

    من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
    عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

    تو بدين قامت و بال ناساز
    به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

    پدرم نيز به تو دست نيافت
    تا به منزلگه جاويد شتافت

    ليك هنگام دم باز پسين
    چون تو بر شاخ شدي جايگزين

    از سر حسرت بامن فرمود
    كاين همان زاغ پليد است كه بود

    عمر من نيز به يغما رفته است
    يك گل از صد گل تو نشكفته است

    چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
    رازي اين جاست،تو بگشا اين راز

    زاغ گفت ار تو در اين تدبيري
    عهد كن تا سخنم بپذيري

    عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
    دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست

    ز آسمان هيچ نياييد فرود
    آخر ا زاين همه پرواز چه سود ؟

    پدر من كه پس ا ز سيصد و اند
    كان اندرز بد و دانش و پند

    بارها گفت كه برچرخ اثير
    بادها راست فراوان تاثير

    بادها كز زبر خاك و زند
    تن و جان را نر سانند گزند

    هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر
    باد را بيش گزند ست و ضرر

    تا بدانجا كه بر اوج افلاك
    آيت مرگ بود ، پيك هلاك

    ما از آن سال بسي يافته ايم
    كز بلندي رخ برتافته ايم

    زاغ را ميل كند دل به نشيب
    عمر بسيارش ار گشته نصيب

    ديگر اين خاصيت مردار است
    عمر مردار خوران بسيار است

    گند و مردار بهين درمان ست
    چاره ي رنج تو زان آسان ست

    خيز و زين بيش ‌ره چرخ مپوي
    طعمه ي خويش بر افلاك مجوي

    ناودان ، جايگهي سخت نكوست
    به از آن كنج حياط و لب جوست

    من كه صد نكته ي نيكو دانم
    راه هر بر زن و هر كو دانم

    خانه اندر پس باغي دارم
    وندر آن گوشه سراغي دارم

    خوان گسترده ی الواني هست
    خوردني هاي فراواني هست

    ****

    آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ
    گندزاري بود اندر پس باغ

    بوي بد رفته ا زآن تا ره دور
    معدن پشه ، مقام زنبور

    نفرتش گشته بلاي دل و جان
    سوزش و كوري دو ديده از آن

    آن دو همراه رسيدند از راه
    زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه

    گفت خواني كه چنين الوان ست
    لايق محضر اين مهمان ست

    مي كنم شكر كه درويش نيم
    خجل از ما حضر خويش نيم

    گفت و بشنود و بخورد از آن گند
    تا بياموزد از او مهمان پند

    ****

    عمر در اوج فلك بر ده به سر
    دم زده در نفس باد سحر

    ابر راديده به زير پر خويش
    حيوان راهمه فرمانبر خويش

    بارها آمده شادان ز سفر
    به رهش بسته فلك طاق ظفر

    سينه ي كبك و تذرو و تيهو
    تازه و گرم شده طعمه ي او

    اينك افتاده بر اين لاشه و گند
    بايد از زاغ بياموزد پند

    بوي گندش دل و جان تافته بود
    حال بيماري دق يافته بود

    دلش از نفرت و بيزاري ريش
    گيج شد ، بست دمي ديده ی خويش

    يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
    هست پيروزي و زيبايي و مهر

    فر و آزادي و فتح و ظفرست
    نفس خرم باد سحرست

    ديده بگشود به هر سو نگريست
    ديد گردش اثري زين ها نيست

    آن چه بود از همه سو خواري بود
    وحشت و نفرت و بيزاري بود

    بال بر هم زد و بر جست از جا
    گفت اي يار ببخشاي مرا

    سال ها باش و بدين عيش بناز
    تو و مردار ، تو و عمر دراز

    من نيم در خور اين مهماني
    گند و مردار تو را ارزاني

    گر در اوج فلكم بايد مرد
    عمر در گند به سر نتوان برد

    ****

    شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
    زاغ را ديده بر او مانده شگفت

    سوي بالا شد و بالاتر شد
    راست با مهر فلك ، همسر شد

    لحظه یی چند بر اين لوح كبود
    ‎نقطه یی بود و سپس هيچ نبود

    .

  2. just one of the reasons why i love you so much, haatef.

    this is incredible – i must have been channelling parviz natil khanlari (not sure how these last two names are pronounced) on a sub-conscious level. i have not read this poem of his before. and the amazing thing is it seems that the two last verses of his poem and the story of the bird above seem to be near literal equivalents.

    instead, i was reading nietzsche’s antichrist and thinking of a sci-fi when the thought of a bird circling updards and disappearing occured to me.

    • dear safrang,
      It is true , the two last verses are literally equivalent of what you wrote, and that made me think a lot of how these things happen.
      That tiny dot and then being no more…

  3. […] possibly related […]

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: