exit stamps

the immigration officer stamped the passport and handed it over back to me. i flipped the pages out of habit and saw that he had thankfully stamped an already full page -hence saving me some precious blank pages. i am running of these on my passport. then i saw the old stamps and my eyes fell to the one on august 19 2005 when after a stint of two months during summer vacations i was leaving pakistan on my way back to the states and my final year in school. it was at islamabad international airport and my mom, dad, my two sisters and my youngest brother had accompanied me. my mom and youngest brother were the last i bid farewell to, and they came the farthest. i was stupid and non-chalant and had much bravado and excited about going back to school and i did not say a proper farewell. what did i know that it many ways it would be my last substantive encounter with my mother? she stood there eying her son, and holding my brother’s hand in both her hands. making up for my hands which she could not hold. she later called me to say that the two months had been too short and that she in some ways felt cheated of my presence because we spent most of it on the roads. i had, once again, been stupid and nonchalant and too excited about my summer travels around afghanistan than to pause and spend some time with her. what did i know that it would be our last year together? the exit stamp brought all of these and the urge for some tears. august 19, 2005. islamabad international airport. hot summer day. a woman in a white headscarft and a boy of 10, eying a departing passenger with a suitcase making his way through the check-in security, and bribing a pakistani official for carrying two small carpets are gifts which he was convinced was done commercially. fading into his stupid college life. not pausing to notice, to cherish what matters, in retrospect, above anything else.

Advertisements

~ by safrang on March 30, 2009.

4 Responses to “exit stamps”

  1. we all do that.. I do it every summer, running after work, spending long hours in office, getting restless for returning to college.. then feel very guilty once I am here..

  2. ah, we really do all of that.

    May God bless her.

  3. سلام همیشه ی عزیز
    می دانم از چه سخن می گویی. دردی است بی درمان. تیری از کمان جسته . اما من با آنچه تو بلاهت یا خامی یا حماقت خوانده یی موافق نیستم. چیزی به نام ” سیر دیدن ” وجود ندارد. ما گمان می کنیم که اگر همه ی هوش و حواس خود را جمع می کردیم و مثلا در فلان موقعیت با مادر مان حرف می زدیم و وقت می گذراندیم امروز حسرت کمتری می داشتیم. گمان می کنیم درد بی درمان جدایی و فراق درمانی دارد. فقط ما به حد کافی پخته نبودیم تا به آن اکسیر درمان بخش برسیم.
    اما این فقط خیالی است. این درد جاودانه ی فراق خاصیت این جهان و پاره یی درمان ناپذیر از آدمیت ماست. شما حالا که آن تابستان تان را دور از خانه گذرانده اید می توانید به سناریوی جاگزین ( یعنی در خانه بودن و با مادر بودن) فکر کنید. اگر آن تابستان در خانه می بودید حالا دل تان از حسرتی دیگر می سوخت. حسرتی در باره ی مادر اما از جنسی دیگر. این که ما در فرصت حیات ِ مادر مان به ” بااو بودن” زیاد توجه نمی کنیم ناشی از بلاهت مان نیست. علت اش این است که کار زیادی نمی توان کرد. محدودیت عاطفه و تن و مغز مان اجازه نمی دهد که آن قدر که می خواهیم مادر مان را سیر ببینیم یا آن گونه که دوست داریم با او وقت بگذرانیم. نمی شود. بعد وقتی او رفت تخیل مان آزاد می شود و ما امکانات گسترده یی را در تخیل خود گشوده می بینیم. آن گاه فکر می کنیم که کوتاهی کرده ایم. در واقعیت مادر را بیش از آن که تجربه کرده ایم نمی توان تجربه کرد. همه ی روز ها و شب ها و لحظه برای بودن با مادر کافی نیستند. به محضی که از دست اش بدهیم و تخیل مان از قید محدودیت های تحمیل شده توسط واقعیت تن و مغز مان رها شود حسرت به سراغ مان می آید و وارد قلمرو امکاناتی می شویم که در تخیل می توان شان دید اما در عالم واقع نمی توان تجربه شان کرد. ما محکوم به حسرت خوردن ایم. این پاره یی از بودن در این جهان و خشتی از خانه ی وجود خود ماست. گمان نکنیم که حسرت مان ناشی از کوتاهی کردنی است که می شد ازش پرهیز کرد. کوتاهی کردن و غفلت کردن و بلاهت ( از نوعی که خودت روایت اش را داده ای) در ساخت هستی ماست. ما کوتاهی کردن ایم. ما غفلت ایم. ما بلاهت ایم.
    شادکام باشی..

  4. سلام . مهرنوشم از سایت احساسات دات کام . سایت ما جاییه که می تونین صداتون رو به گوش عشقتون برسونین . حتی اگه گمش کرده باشین . ابزار رایگان وبلاگ در رابطه با عشق و احساسات هم براتون آماده کردیم . پیروز و پابنده باشید

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: