ما به فلک می رویم، عزمِ تماشا که راست؟

از امروز صبح که بیدار شدم این فرد -ما به فلک می رویم، میل تماشا که راست؟- سخت ذهنم را به خود مشغول کرده

*
چند روز پیش هم دو فرد از دو بیت مختلف ولی هموزن خود شان را در میکسر ذهنم قاطی کردند و آنچه از آب در آمد باز هم آنچنان گوشه نشین ذهنم شده که گویی دیگر هیچ بیرون شدنی نیست هرچند من موافقم این دو در همان جاهای اصلی شان زیبا تر و با معنی تر اند ولی این را دیگر به ذهن سودایی من چه که هیچ هرچه کردم از خود کرد و از من نشنفت

عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولی
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

*
اینکه بردنها و بردنها و کشتنها و گشتی ها و گفتنی ها و انتخابات آمریکاست که همه را مصروف خود کرده و من انگار ساکن این کره خاکی نیستم چون در این شعف عمومی حصه نگرفته ام گویی کم آمده ام ولی این دیگر انکشافات مقطعی هستند و گذرا و در این سیاه چال سر و کار ما با مسایل عمیق تر و ازلی تر است که بر میگردند به ضمیرِ بودن و ماندن و شدن و خلاصه هستی و مستی و از همینرو هیچ احساس گناهی ندارم از اینکه هفته ها رفت و کی در همسایه گی ربوده شد و کی ستوده که در
grand scheme of things
نه کی ماند نه کَی و نه هم جَم و اینکه در نظر یار خاکسار شدم دیگر خود یاد آور همان تک شاه بیت استاد باختری است که باری در شام سرخی گلایه آمیز گفته بود

به من تهمت زنند این کاهنان الکن از آن روی
الخ

*

by the way i just noticed this post is driving my hit counter crazy thanks to some nice words from transitionland:

contra conservatism

*
دیگر این که -و شاید بهتر بود من از پهلوی این یکی آرام رد میشدم و می گذاشتم کسانی دیگر مثلا کاظمی به آن می پرداختند- هیچ متوجه شده ای در فارسی و خصوصا در کتابت و چاپِ زبانِ فارسی خط خوب و خوانا و در عین زمان خط یا سکریپت یا تایپ-فیسی که به درد بخورد و به درد برسد کمتر وجود دارد. هست نستعلیق که به گفته ی کسی سخت زیبا و صمیمی است و برای این همه دیوان که ماشاالله داریم از خیام تا حافظ خوب است ولی تصور کن خواندن برگردانِ دوزخِ دانته و یا نظریهء هژمونی گرامشی (نپرس چرا از میان همه این دو ایتالوی تو ذهنم پریدند) در چاپ نستعلیق دیگر کمی حتی مضحک است و دیگر خط ها هم خوب “بی طرفی” شان را در همچو مواقع حفظ نمی کنند و آن خط نسخ هم که معمول است (و مانند همین خط بی روحِ انترنتی است) دیگر خیلی بی طرف و بی روح است و گویا و خوب گول نیست و خیلی مستقیم و نبش دار و همان بی روح است. امروز صبح هرچه کردم چاپ قدیمی یکی از کتب را که با همان خطی که همه میشناسیم در ماشین تایپ قدیمی با همه بریده گی ها و کشیــــــــــــــــــــده گی هایش مثل ایــــــــــــــــــــــــــــــــــن را بیش از چند صفحه خوانده نتوانستم. حال بعضی ها خواهند گفت این دیگر چه چرند سرایی است آنچه مهم است محتواست، که هست هم، ولی دیگر این ضعف من است که اعتراف میکنم در پهلوی محتوا برایم قطع کتاب و طرح روی جلد و عکس سیاه و سپید نویسنده و نوعیت کاغذ (آخ که از این کاغذ های لشم و گرانبهای عکس مانند که به یمن دونر ها همه مجلات کابل در آن چاپ میشوند بدم می آید) و گاهی هم این که کتاب چقدر کهنه و استفاده شده و به همان اندازه دوست داشتنی و صمیمی است -که این کیفیتش دیگر قابل اندازه گیری نیست- و این که تا چه اندازه از لایش همان بویِ مطبوعِ ورقِ کهنهء کاهی به مشام میرسد – بلی، برای من که این همه در پهلوی محتوا مهم است، خط و
typeface
که خود حائز اهمیت است چون به گفتهء راوی از قدیم الایام فرم و محتوی دست در گردنِ هم انداخته اند و این دو را تاب فراق نیست
گاهی کتابی را به انگلیسی خوانده ام مثلا
imagined communities by benedict anderson published by virgo press
که در همان نسخهء چاپ ویرگو در صفحهء اخیر کتاب تاریخچهء مختصری در مورد تایپ و خط کتاب دارد و در اغلب مواقع این تایپ ها خود سرگذشت جالبی داردند مثلا اینکه در تورین در اوایل قرن نزده بار اول طرح شد و بعد مدتی گم شد و یا لوحه هایش در زمان عبور از آتلانتیک غرق شدند و یا به دلایل دیگری کمتر استفاده شد تا آنکه ناشران به خوبی آن پی بردند و دیگر معمول شد. راستی که من به جز از چند جلد معدود به کتابی بر نخورده ام که خطش هم خوانا و هم زیبا و هم بی طرف و هم با روح باشد و در عین حال نه نستعلیق باشد که همه می است و نه نسخ خطی کامپیوتر که همه آب لیمو

Advertisements

~ by safrang on November 11, 2008.

2 Responses to “ما به فلک می رویم، عزمِ تماشا که راست؟”

  1. Re: hit counter. Glad to hear it!

  2. جاوید عزیز سلام.
    یک هفته ی تمام زمینگیر شده بودم و تب پدر لعنت گاهی بر فلک ام می برد و گاهی در تلک ام می فشرد. کابوس های عجیب غریب و فیلم های جنی-تخیلی نشانم می داد…
    و القصه حالا خوبم. اما با خواندن این یادداشت ات دوباره به این سوال اندیشیدم که چرا من از خط نستعلیق این همه بدم می آید. و جالب آن که خط نستعلیق خودم بدک هم نیست. این بد آمدن تا بدانجا است که وقتی سال ها پیش کسی دیوان حافظ ی به من می داد ( باخط نستعلیق) بی میل شدم و عذر خواستم! و بلی راست می گویی قلم فارسی ما کمتر جیز دلنشینی دارد. از توضیح آخر نوشته ات هم خیلی خوش ام آمد. و یک چیز دیگر: بعداز مدت ها ننوشتن باز انگشتانم پر از هوس نوشتن شده اند. اما برای کی و چی باید نوشت؟
    من باید به همان کوه ها برگردم…

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: