سكريپت نشده ها

اين هفته ي كه اينجا بودم خوب گذشت. دستاورد هاي كاري كه حال باشند سر جايشان از زواياي ديگر هم سفر جالبي بود

×
من در باره مشهد سالها پيش شنيده بودم. از راديو‏ (اينجا مشهد است‏ صداي جمهوري اسلامي ايران شبكه خراسان) از آغا كه قصه اش را اينجا كرده ام و از زواري كه از مشهد دسته دسته تسبيح مياوردند‏ و مهر و از پدر كلان مرحومم كه يكي از همان زوار بود و شايد بيست سال قبل از تولد من به زيارت مشهد آمده بود و وقتي خودم رفتم حرم امام رضا حس كردم به نحوي من و پدركلانم از وراي دهه ها اينجا همديگر را لمس كرديم و او به من گفت سلام پسرم و من گفتم روحت شاد بابه جان

×
خود كار و مقصد سفر كه خيلي جالب بود ولي براي من از رسميات اين سفر رسمي و اينكه من ناخواسته و به دليل تغيراتي كه در روز قبل از سفر اتفاق افتاد منحيث سرپرست اين هيئت تعين شدم و از همه تعارفات و تكلف -كه ناگفته نماند ايراني ها در اين بحث يد طولايي دارند‏ -جنبه هاي سكريپت نشده ي سفر جذابيت خودش را داشت

×
بعد از كارها و جلسات رسمي در طول روز كه بلا استثنا در همه شان بايد به علايق تاريخي و فرهنگي و مشتركات ديگر اشاره ميشد و مقدمه چيني ها و بعد رفتن سر موضوع… بعد از ظهر ها و شب ها من بيرون ميشدم به سير شهر و طلب نان و اينجا بود كه سروكار من ميافتاد با راننده گان تاكسي كه از نيو يورك گرفته تا دهلي صادق ترين باروميتر و منعكس كننده زيت-جيست جامعه اند. از مجيد جوان كه كاكلي سپايكي داشت و دلي سخت پر درد و آرمان و وقتي پرسيدم پس جوانها در شهر شما براي تفريح چه ميكنند و او جواب داد مي ميرند‏ تا رضا كه همه راه را با هم تكه هاي شعر زمستان و ديگر شعر هاي مهدي اخوان ثالث را براي هم از بر خوانديم تا حسين كه بعد از يك گشت دراز گرد شهر تازه متوجه شدم مادرش از خاوري هاي ايران است كه با مردم من رابطه نزديكي دارند و با لاخره تا آن برادر ديگري كه به من فهماند -و با انكه سخت غرورم را جريحه دار كرد به گونه ي كه شب خوابم نبرد من مديونش هستم- كه افغاني ها در ايران آنقدر هم قدر ندارند كه من كم كم اشتباها فكر مي كردم

×
بعد هم آن دو دختر خانم شيكي كه از پنجره مقابل اتاق هتلم به فكر خود شان طرف را بيخبر گير كرده بودند و به من كه تازه از حمام بيرون شده و بنا بر عادت ديرينه ام ملبس به لباس حضرت ابوالبشري ام گرد اتاق گشت ميزدم و آماده مي شدم زل ميزدند تا آنكه من بعد از آنكه بدون كمترين عجله ي و يا وانمود كردن اينكه آگاهم كلي تيار شدم و كراوات -همان نكتايي خود ما – را بستم رفتم آرام مقابل پنجره و دست به سينه تعظيمي كردم و پرده ها را كشيدم يعني كه د شو ايز اوور و وحشتي و گريزي كردند كه نپرس

×
امروز هم كه به قصد خدا حافظي رفتم حرم و نمازي خواندم و استغفار و توبه اي كردم بيرون آمدم و چنان محكم زمين خوردم كه گفتم عينك هاي زانوانم شكست و به خود گفتم حتما خطايي از من سرزده و من سزاوار اين تنبيه بودم

×
در خيابان سعدي در يك كنج يك پلازا يك كتابفروش هموطنم را يافتم كه بعد از ماه ها جستجو و زير و رو كردن كتابفروشي هاي كابل بالاخره توانستم همه كتابهاي ادبيات معاصر افغانستان نشر عرفان و يك عالم كتاب خوب ديگر را بيابم و از اين بابت خيلي از خودم راضي هستم هرچند هربار كه به بار كتابم در سفر باز گشت فردا ميانديشم به خود ميلرزم و به ياد يك قول معروف مي افتم

×
پريروز رفتم نشاپور و زيارت مزار عطار و خيام و پيشتر از آن هم طوس و بر مزار فردوسي و مهدي اخوان ثالث. حالتي دست داد كه نپرس -يعني كه من خيلي تحت تاثير قرار گرفتم و گويي همه تاثير و وزن و حجم هر آنچه از اين بزرگان خوانده و شنيده بودم يكسره ريختند به سرم و من از گفتن باز مانده بودم و حيران بودم كه در همچو لحظات يك آدم چه بايد بكند و بعد هم چون فكرم به جايي نرسيد حيران فاتحه اي خواندم و در حاليكه مرتب پشت سرم را ميديدم و دلم شور ميزد و احساس ميكردم چيزي بر آورده نشد بيرون شدم و رفتم و آمدم. بيشتر از همه مزار عطار را كه كمي كمرنگ تر و شايد هم بتوان گفت محقر تر بود من دوستم آمد و يادم آمد باري صدهاسال پيش از اين او طفلي را در بلخ بغل گرفت و زمينش گذاشت و او رفت و مولاناي روم شد و اين يك هم خودش رفت و هفت شهر عشق را گشت زد. و مزار مهدي اخوان ثالث عزيز را كه باز هم كم زيور و ساده مينمود ولي من شاتقي گويان و از سرماي زمستان لرزان باخود تكرار ميكردم باز بايد زيست و گلي ياسمني از چمن چيدم و بر مزارش گذاشتم كه اگر مجال شد تصويرش را در فليكر-كه اينجا بلاك شده است- خواهم گذاشت

×
سخت تشنه رفتن شيراز و كاشان بودم كه مطمئنم سفري ديگري بايد بيايم و اينبار كم تكلف تر و شايد براي مدتي دراز تر و راستي تا يادم نرفته بگويم روزي كه آمديم اينجا يعني شنبه گذشته روز حافظ بود و اين ديگر خود فال نيكي هست

×
امروز كه جمعه بود و همه چيز تعطيل و مجالي براي نشستن با خود و كمي فكر و به اصطلاح انترناليزه كردن رفتم در يك پارك نزديك اينجا و چون تازه بعد از يك هفته از كار فارغ بودم احساس تنهايي كردم و يادم آمد آنروز كه در آن پارك داخل شهر نزديك ٥٧ شرق و خيابان پارك در مانهاتان منتظر آمدن تو بودم و تمام بعد از ظهر امروز را تكرار ميكردم كه هي ترا من چشم در راهم. بار ديگر بايد همسفر بود و يكجا آمد و رفت كه دنيا را هيچ اعتباري نيست و حال هم كه كمي دلم براي كابل عزيز با همه گرد و خاكش گرفته

چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم

غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهر خود روم و شهر يار خود باشم

چو كار عمر نه پيداست باري آن اولي
كه روز واقعه پيش نگار خود باشم

حافظ-

Advertisements

~ by safrang on October 17, 2008.

2 Responses to “سكريپت نشده ها”

  1. Interesting trip.

  2. come on now you – I am not a super woman – don’t test me more.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: