kafkaesque

a little fable – franz kafka

قصه ی کوچک – فرانتز کافکا

:موش گفت
افسوس! دنیا روز به روز تنگ تر می شود. سابق جهان چنان دنگال بود که ترسم گرفت. دویدم و دویدم تا دست آخر هنگامی که دیدم از هر نقطه ی افق دیوار هایی سر به آسمان می کشد آسوده خاطر شدم. اما این دیوار های بلند با چنان سرعتی به هم نزدیک می شود که من از هم اکنون خودم را در آخرِ خط می بینم و تله یی که باید در آن افتم پیشِ چشمم است.

چاره ات در این است که جهتت را عوض کنی-

(گربه در حالی که اورا می درید، چنین گفت)

Advertisements

~ by safrang on July 10, 2008.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: