چون شب پانصد و شصت و هفتم بر آمد

حکایت دختر نعمان بن منظر

نیز حکایت کرده اند که دختر نعمان نیکو ترین زنان روزگار بود. حجاج صفت حسن و جمال او بشنید، او را ‏خواستگاری کرد و مالی بسیار برای او فرستاده او را تزویج کرد و دویست هزار درم مهر او قرار داد. دیرگاهی ‏با او به سر برد. روزی از روز ها به نزد او در آمد، دید که در آیینه نظاره می کند و این دو بیت همی خواند:‏

من همی مانم به تازی مادیان خوش نژاد
لیک باشد مر مرا مانند استر همسری
گر زمن مادینه آید از غزال آید غزال
ور نرینه زایم از استر، چه زایم استری

چون حجاج این بشنید بازگشت و قصد طلاق او کرد و عبدالله بن طاهر را به سوی او فرستاد که او را طلاق گوید. ‏عبدالله نزد هند در آمد و به او گفت که: حجاج همی خواهد که تورا طلاق گوید و مرا در طلاق وکیل کرده و ‏دویست هزار درم هم مهر اینک حاضر است. ‏

هند گفت: ای عبدالله، دیرگاهی با او بودم و از او فرحناک نگشتم. این دویست هزار درهم مژدگانی توست که از آن ‏پلیدک ثقفی به خلاص من مژده آوردی. ‏
پس از آن خبر هند به ملک مروان رسید و حسن و جمال او بشنید به خواستگاری او بفرستان. چون قصه بدین جا ‏رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست. ‏

(هزار و یکشب – نسخه عبدالطیف تسوجی)

Advertisements

~ by safrang on July 1, 2008.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: